رهرو
رهروعشقم وازخرقه ومسند بیزار
قالب وبلاگ

درست بعد از اینکه فرماندهی را کنار گذاشت روی ارتفاعات حاج عمران... تنها جنگید... تنها شهید شد و تنها ماند، همان طور که خودش خواسته بود.

 

  شهید مصطفی ردانی پور

 

طلبه بود، مبلغ، نوحه خوان، فرمانده، بسیجی، چند روزی هم همسر.

 

همه اینها را که کنار هم می‌گذاری می‌بینی ردانی پور با آنهایی که اسمشان را در جنگ زیاد شنیده ای فرق هایی دارد. شاید همین تفاوت‌ها او را از پشت نیمکت مدرسه به شاگردی کفاش محل، از هنرستان کشاورزی اصفهان به حوزه علمیه ی قم و از تبلیغ در کردستان به جبهه‌های جنوب کشاند.

 

مصطفی ردانی پور فرماندهی است که کمتر نام او را شنیده‌ای. شاید چون کمتر فرماندهی کرد. روز ۱۵ مرداد ۶۲ در عملیات والفجر 2 درست بعد از اینکه فرماندهی را کنار گذاشت روی ارتفاعات حاج عمران... تنها جنگید... تنها شهید شد و تنها ماند، همان طور که خودش خواسته بود. او بعد از 24 سال هنوز بر نگشته است.

 

 اوایل انقلاب بود. رفته بود کردستان برای تبلیغ مبارزه با کشت خشخاش. آن جا با بچه‌های اصفهان یک گروه ضربت راه انداخته بود. چند تا روستا را پاک سازی کرده بودند. مزرعه‌های خشخاش را شخم زده بودند. خیلی‌ها چشم دیدنش را نداشتند. "همان جایی که هستید بایستید» مصطفی نگاهی به راننده انداخت و گفت:"بشین سرجات و هر طوری شد تکون نخور.» فوری پیاده شد. عمامه‌اش را از سرش برداشت؛ بالا گرفت و داد زد:"عمامه من، کفن منه، اول باید از رو جنازه من رد شید."

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

گفتم:"با فرمانده‌تون کار دارم." گفت:"الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی‌کنه." رفتم پشت در اتاقش. در زدم، گفت:"کیه؟" گفتم:"مصطفی منم." گفت:"بیا تو." سرش را از سجده بلند کرد، چشم‌هایش سرخ، خیس اشک. رنگش پریده بود. نگران شدم. گفتم:"چی شده مصطفی؟ خبری شده؟ کسی طوریش شده؟" دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین. زل زد به مهرش. دانه‌های تسبیح را یکی یکی از لای انگشت‌هایش رد می‌کرد. گفت:"یازده تا دوازده هر روز را فقط برای خدا گذاشته‌ام. برمی‌گردم کارهام رو نگاه می‌کنم. از خودم می‌پرسم کارهایی که کردم برای خدا بود یا برای دل خودم."

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

تانک عراقی بود. خودش غنیمت گرفته بود؛ همان شکلی، دست نخورده. زده بودند به خط. تا سپیده بزند کسی بهشان شک نکرد. صاف رفتند جلو. هوا گرگ و میش شده بود که لو رفتند. دیگر نمی‌شد جلو رفت. گفت:"بچه‌ها بپرید پایین. از این جلوتر کربلاست." درگیر شدند؛ وسط خاک عراق. زیاد طول نکشید. نیم ساعته خط را گرفتند.

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

شب جمعه، دعای کمیل می‌خواند. اشک همه را در می‌آورد. بلند می‌شد. راه می‌افتاد توی بیابان؛ پای برهنه. روی رمل‌ها می‌دوید. گریه می‌کرد. امام زمان را صدا می‌زد. بچه‌ها هم دنبالش زار می‌زدند. می‌افتاد. بیهوش می‌شد. هوش که می‌آمد، می‌خندید. جان می‌گرفت. دوباره بلند می‌شد. می‌دوید ضجه می‌زد. یابن الحسن یابن الحسن می‌گفت. صبح که می‌شد، ندبه می‌خواند. بیابان تمامی نداشت. اشک بچه‌ها هم.

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

منطقه که آرام می‌شد، بچه‌ها را جمع می‌کرد. می‌رفتیم قم، دیدن مراجع. با قطار می‌رفتیم. دم دم‌های صبح می‌رسیدیم، از ایستگاه یک راست می‌رفتیم مدرسه حقانی. "ما کله پاچه می‌خوایم. بلند شین. ناسلامتی براتون مهمون اومده. جلوی مهمون که نمی‌خوابن. بلندشین. صبحونه نخوردیم. گشنمونه." "آقا مصطفی! ساعت چهار صبحه. بنده‌های خدا خوابن. چی کارشون داری نصف شبی؟" ول کن نبود. خانه را گذاشته بود روی سرش. آن قدر داد و قال کرد که طلبه‌ها بیدار شدند. سفره انداختند. نان تازه آوردند. کله پاچه خریدند.

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

استخاره کرد. بد آمد. گفت:"امشب عملیات نمی‌کنیم." بچه‌ها آماده بودند. چند وقت بود که آماده بودند. حالا او می‌گفت:"نه" وقتی هم که می‌گفت نه، کسی روی حرفش حرف نمی‌زد. فردا شب دوباره استخاره کرد. بد آمد. شب سوم، عراقی‌ها دیدند خبری نیست، گرفتند خوابیدند. خیلی‌هاشان را با زیر پیراهن اسیر کردیم.

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

ماه رمضان را آمده بود خانه. به علی می‌گفت:"امسال ماه رمضون از خدا احدی الحسنیین را خواستم؛ یا شهادت یا زیارت." هر شب با موتور علی می‌رفتند دعای ابوحمزه. هر سی شب! وقتی دعا را می‌خواندند، توی حال خودش نبود. ناله می‌زد. داد می‌کشید. استغفار می‌کرد. از حال می‌رفت. از دعا که بر می‌گشتند، گوشه حیاط، می‌ایستاد نماز شب می‌خواند. زیر انداز هم نمی‌انداخت. هنوز دستش خوب نشده بود؛ نمی‌توانست خوب قنوت بگیرد. با همان حال، العفو می‌گفت. گریه می‌کرد. می‌گفت:"ماه رمضون که تموم بشه، من هم تموم می‌شم."

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

"منو بیشتر دوست داری یا خدا رو؟" مادر گفت:"خب معلومه،خدا رو." "امام حسین رو بیشتر دوست داری یا خدا رو؟" "امام حسین رو هم برای خدا می‌خوام." "پس راضی هستی که من شهید بشم؟ فدای امام حسین بشم؟!"

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

علی توی چشم‌هایش نگاه می‌کرد. برایش تعریف می‌کرد. خواب دیده بود حضرت زهرا با دو تا کوزه پر از گل آمده خانه‌شان. یکی از کوزه‌ها را به مادر داده، با یک نگاه عجیب، مثل این که بخواهد دلداریش بدهد. اشک‌های مصطفی می‌ریخت روی صورتش. هر وقت اسم حضرت زهرا می‌آمد همین طور گریه می‌کرد. گفت:"دسته گلی که حضرت به مادر دادن، مال من بود، اون یکی مال علی. من دیگه مال این دنیا نیستم."

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

چند ماه زندگی مشترک کرده بودم. شش ماه هم هرچه خواستگار آمده بود،رد کرده بودم. نمی‌خواستم قبول کنم. مصطفی را هم اول رد کردم. پیغام داده بود که "امام گفتن با همسرهای شهدا ازدواج کنید." قبول نکردم. گفتم "تا مراسم سال باید صبر کنید." گفته بود:"شما سیدید. می‌خواهم داماد حضرت زهرا بشم." دیگر حرفی نزدم.

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

یک کارت برای امام رضا، مشهد. یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران. یک کارت برای حضرت معصومه، قم. این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. "چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی." حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسی!

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ   

پس از عملیات رمضان از مسؤلیت کنار کشید. هر چه اصرار کردند فایده‌ای نداشت. تصمیم گرفته بود تک‌تیرانداز ادامه دهد. "برادر عزیز، تو از فرماندهان رده اول جنگ هستی. نمی‌شود تک‌تیرانداز باشی. همه تو را می‌شناسند." "اگه بگید از خوزستان برو، می‌رم. ولی از جبهه که نمی‌تونید منو اخراج کنید. اگه مزاحمم می‌رم غرب. می‌رم کردستان."

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

حالا برای خودش شده بود یک بسیجی ساده و تک‌تیرانداز. حضور در گردان پیاده و آماده شدن برای شرکت در عملیات محرم آرزویی بود که به آن رسیده بود. شاید این یکی از عجیب و غریب‌ترین نمادهای دوران دفاع مقدس باشد. در شهریور ماه، فرمانده سپاه سوم و هدایت پنج لشکر در عملیات رمضان و دو ماه بعد تک‌تیرانداز در گردان پیاده. این چیزی بود که مصطفی از خدا می‌خواست اما شرایط برای او به گونه‌ای دیگر رقم خورد زیرا چند ساعت قبل از شروع عملیات تکه کاغذی به دست او رسید که در آن نوشته شده بود:"آقای ردانی پور، شما شرعاً مسؤلید اگر با گردان به عملیات بروید." وقتی گردان‌ها در زیر باران به طرف چم هندی حرکت می‌کردند، ایستاده بود کنار جاده و نگاه می‌کرد و هر چند لحظه قطره‌ای اشک در محاسن پر پشت و مردانه او محو می‌شد.

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ 

برای سنگرها سقفی نمانده بود. بچه‌ها، همه مجروح، حماسه‌ای از مقاومت به وجود آورده بودند که سابقه نداشت. مصطفی یکبار دیگر اول تا آخر سنگرهای روی تپه را طی کرد. آمده بود تا اگر می‌تواند برای یاران امام کاری بکند. آخرین سنگر به شیاری ختم می‌شد که می‌توانست او را به عقبه منطقه نبرد هدایت کند اما مصطفی روی از آن برگرداند و به سرعت خود را به محلی رساند که درگیری در آن تن به تن شده بود. عراقی‌ها در سینه‌کش تپه‌ای که مصطفی مدافع آن است زمین‌گیر شده‌اند و وجب به وجب اطراف تپه در آتش می‌سوزد. یکی دو نفری که مانده‌اند از او می‌خواهند با آنها عقب‌نشینی کند اما مصطفی سرسختی می‌کند و می‌ماند. "شما بروید. من اونها رو با اتش تیربار سرگرم می‌کنم." مصطفی گفته بود که عمامه من کفن من است

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ


ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

لابد عراقی‌ها نباید می‌فهمیدند که مصطفی شهید شده است. می‌گفتند اگر اسیر شده باشد برای او بد می‌شود، اما مصطفی کسی نبود که تن به اسارت دهد. برای مصطفی هیچ کس اطلاعیه نداد. خبر شهادت او را صدا و سیما که نگفت هیچ، مراسمی هم برای او گرفته نشد. اگر کسی هم برای مصطفی گریه کرد، در تنهایی بود. در سکوت و خلوت.

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

ده سال بعد برای یافتن او به پیرانشهر و از آنجا به ارتفاعات 1924 رفتیم. این اولین گام بود تا بیش از 400 شهید از آن تپه و اطراف آن به ایران اسلامی باز گردند اما از مصطفی خبری نشد که نشد. یک شب در عالم رؤیا او را در آغوش گرفتم، سر حال و رزمنده مثل روزهای دارخوین. با هیجان از او پرسیدم:"تو رجعت کرده‌ای؟ تو رجعت کرده‌ای؟" مصطفی همان طور می‌خندید:"آری رجعت کرده‌ام!" و ما منتظر رؤیت او در وعده رجعتیم.[1]

 

وصیت نامه اول

شهید مصطفی ردانی‌پور، در اولین وصیت نامه‌اش که بسیار بلیغ و شیواست، این چنین می‌نویسد:"سپاس خدا را که انوار جلال او از افق عقول بندگانش تابان است؛ خدایی که دوستان خود را از دلبستگی به دنیای فریبا رهانید و به شادیهای گوناگون رسانید."

او سپس به توصیف ویژگی‌های مؤمنان و شهیدان میپردازد که:"در نزد آنان سروری می‌بینی که مخصوص دل‌های گرویده به عالم جاوید است و اثر ترسی مشاهده می‌کنی که از خطرهای ملاقات حق حاصل آید."

آن شهید سعید در پایان می‌آورد که:"اسلام منهای روحانیت، اسلام نیست. این سد دشمن‌شکن را نگذارید بشکند و این حربه عظیم را از شما نگیرند و در نتیجه، اسلام وارونه را به مردمتان عرضه نکنید. بدون روحانیت کاری از پیش نمی‌رود.»[2]

 

دومین و سومین وصیت نامه 

شهید مصطفی ردانی‌پور در بخش‌هایی از وصیت‌نامه‌های بعدی خویش می‌نویسد:"تنها راه سعادت و رسیدن به کمال، بندگی خداست و بندگی او، در اطاعت از اوامر و ترک نواهی او می‌باشد. همه دستورهای اسلام در دو جمله خلاصه می‌گردد: فرمانبرداری از خدا و نافرمانی از شیطان."

ایشان در جایی دیگر می‌نویسد:"دوستان عزیز! تنها راه رسیدن به سعادت ترک محرمات و انجام واجبات است. راه قرب به خدا همین است و بس، دست یکدیگر را بگیرید و راه شهدا را، که همان راه رسیدن به خدای متعال است، ادامه دهید." [3]

 

مصطفی ردانی‌پور

تولد: اول فروردین 1337 اصفهان

شهادت: 15 مرداد 1362 عملیات والفجر 2 حاج عمران

مسؤلیت: فرمانده قرارگاه فتح، قبل از شهادت تک تیرانداز

 

پی‌نوشت‌ها:

[1] "یادگاران" کتاب ردانی پور، انتشارات روایت فتح و "بوی باران" گردآورنده: سید علی بنی لوحی، ناشر: مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر

[2] ر.ک: سلوک سرخ، ص98.

[3] ر.ک: همان، ص100.

 

به نقل از:سایت راویان وسایت امتدادی ها

[ شنبه ۱۳٩٠/۸/٧ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ علی فرخی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دل که آشفته روی تونباشددل نیست آنکه دیوانه خال تو نشد عاقل نیست مستی عاشق دلباخته از باده توست به جزاین مستیم ازعمردگرحاصل نیست رهروعشقی اگرخرقه وسجاده شکن که به جزعشق،تورارهرواین منزل نیست
نويسندگان
امکانات وب


نورالمهدي