رهرو
رهروعشقم وازخرقه ومسند بیزار
قالب وبلاگ

فصل
دوم: ادله ی اهل سنت مبنی بر خلافت عمر

دلیل اول اهل سنت

به اتفاق همه ی مورخان
شیعه و سنی، ابوبکر در بستر بیماری بود که گاهی بی هوش می شد و گاهی به هوش می آمد
در این میان عثمان را طلبید و به او فرمان داد که بنویس عثمان شروع به نوشتن
کرد.ابوبکر گفت:

بسم الله الرحمن الرحیم

این وصیت ابوبکر بن ابی قحافه است به مسلمانان اما بعد ( در اینجا ابوبکر از هوش
رفت و عثمان شتابان بقیه ی وصیت ابوبکر را چنین تمام کرد) من عمر بن الخطاب را به
جانشینی خود و خلافت بر شما برگزیدم و در این راه از خیرخواهی شما فرو گذاری نکرده
ام.در این موقع ابوبکر چشم گشود و عثمان گفت: بخوان ببینم چه نوشته ای؟عثمان نیز
آن چه را که نوشته بود برای ابوبکر خواند، ابوبکر با شنیدن مطالب عثمان تکبیر گفت
و اضافه کرد:از آن ترسیدی که در حالت بی هوشی از دنیا بروم و در میان مردم بر سر
جانشینی من اختلاف بیفتد؟ عثمان جواب داد: آری، ابوبکر گفت: با آنچه نوشته ای
موافقم، خدایت از اسلام و مسلمانان پاداش خیر دهد، آن گاه همان نوشته را امضاء
کرد.(42)

نقد شیعه

اولاً: با چنین وصیتی
که ابوبکر می کند سئوالی پیش می آید که:چرا عمر به ابوبکر که با آن بد حالی وصیت
کرد و اورا به عنوان خلیفه برگزید نسبت هذیان گوئی را نداد؟!اما کنار بستر رسول
خدا (ص)وقتی که آن حضرت قلم و دوات طلبید تا بنویسد چیزی را که مردم پس از آن به
ضلالت و گمراهی نیفتند، نسبت هذیان گوئی به آن حضرت را داد؟!!(43)آیا پیامبر اکرم
(ص)که قرآن درباره اش می گوید: « ما ینطق عن الهوی الا هو ان وحی یوحی» (44)با یک
تب هذیان گفته است، اما ابوبکر بین دو اغماء ، بهتر از زمان سلامت می فهمد.؟ آیا
این را می توان قبول کرد که ابوبکر اگر بیمار باشد درست حرف می زند، امّا پیامبر
اکرم (ص)- نستجیر بالله- هذیان می گوید؟!!ثانیاً: اگر می گوئید که رسول خدا
(ص)تعیین خلافت را به صلاح امت واگذار نمود که هر کس را اجماع امت در شور و مشورت
صلاح دیدند برگزینند، پس چرا ابوبکر بر خلاف سیره و سنتِ صلاح بینی رسول خدا
(ص)عمل نمود؟ و به رأی و صلاح بینی شخص عثمان بدون مراجعه به آرای عمومی امت، عمر
را به خلافت برگزید؟

دلیل دوم اهل سنت

اهل سنت قائل هستند که
فتوحات و کشورگشائی های عمر، برای فضیلتش کافی است!

نقد شیعه

اولاً: بر فرض این که
فتوحات او فضیلت است، آیا فتوحات، مجوز غصب خلافت پیامبر(ص)است و کار عمر را تصحیح
می کند؟ در حالی که پیامبر (ص)خلافت را برای او قرار نداده، بلکه علی بن ابیطالب
(ع) را برای آن سمت تعیین نموده بود.اگر پادشاهی برای خود جانشینی تعیین کرد، سپس
کسی آمد و سلطنت را از او گرفت و خود به جایش نشست و پس از آن، مناطقی را فتح کرد
و کارهای خوبی هم انجام داد، آیا آن پادشاه به فتوحات او راضی می شود؟ یا به سبب
خلع کردن کسی که پادشاه آن را معین کرده بود و عزل کردن جانشین پادشاه و قرار
گرفتن در جای پادشاه بدون اجازه ی خود پادشاه، آن پادشاه بر او خشمناک نمی
شود؟البته جوابش واضح است که فتوحات و کارهای خوب او نمی تواند گناه او را که غصب
خلافت بوده است جبران کند.ثانیاً: فتوحات عمر اشتباه و دارای آثار و نتایج سوء و
معکوس بود. چون پیامبر اکرم (ص)هیچ گاه بر دیگران هجوم نمی برد و همه جنگهای آن
حضرت دفاعی بود. از همین رو مردم متمایل به اسلام گردیدند و گروه گروه ، به دین
خدا در آمدند، چرا که اسلام را، دین صلح و دوستی یافتند.اما عمر به شهرها حمله برد
و مردمی را با زور شمشیر وادار به اسلام آوردن کرد؛ به همین جهت ، برخی نسبت به آن
بدبین شدند و آن را دین شمشر و زور نامیدند، نه دین منطق و صلح و دوستی.مثلاً در
جریان فتح ایران عمر دستور داد کتابخانه های بزرگ علمی ایرانیان را آتش بزنند که
به دستور عمر این کار عملی شد و کتابخانه ها را به آتش کشیدند با اینکه این کتاب
ها ذخائر بزرگی از علوم و دانش های مختلف بود.و شاهد بر این مطلب قول ابن خلدون
مورخ بزرگ اهل سنت است که در تاریخ خود این حرکت ضد فرهنگی را نقل نموده و می گوید:«
أین علوم الفرس التی امر بمحوها عند الفتح»(45)ترجمه: کجاست علوم ودانش فارسها که
عمر به هنگام فتح ایران دستور داد آنها را محو نمایند.در حالی که اگر ابوبکر و عمر
و عثمان خلافت شرعی آن، یعنی امام علی بن ابیطالب (ع) غصب نکرده بودند و آن حضرت
خود، زمام امور را بعد از پیامبر اکرم (ص)به دست می گرفت، طبق روش رسول خدا رفتار
می نمود و پای خود را جای پای پیامبر می گذاشت و شیوه ی صحیح او را به اجرا در می
آورد این روش باعث می شد که مردم، گروه گروه به دین اسلام در آیند و دامنه نفوذ
اسلام گسترش می یافت تا همه ی کره زمین را فرا می گرفت اما

فصل سوم

ادله اهل سنت مبنی بر خلافت عثمان

عمر در واپسین دم حیاتش ، شورائی تشکیل داد که مرکب از شش نفر بودند.(46)اول: علی
بن ابیطالب (ع) دوم: عثمان بن عفان سوم: طلحه چهارم: زبیر پنجم: عبدالرحمن بن عوف
ششم: سعد ابن ابی وقاص.و باید این شش نفر به توافق برسند و یکی را انتخاب کنند.

نقد شیعه

اولاً: طرح شورای عمر،
بر اساس کدام یک از آیات قرآنی یا احادیث و فرموده های پیامبر اکرم (ص)بود؟ثانیاً:
جمهور علمای اهل سنت می گویند که رسول اکرم (ص)تعیین خلیفه را طبق نظر و رأی امت
قرار داده است. لذا این سئوال مطرح می شود که آیا نظر و رأی امت همین بوده است که
شش نفر مجبور باشند که یکی از آن شش نفر را به خلافت برگزینند؟ ( در حالی که مجبور
باشند!)ثالثاً: آیا بین سیره ی ابوبکر و سیره ی عمر هماهنگی وجود دارد؟رابعاً:
اینکه اگر سیره ی ابوبکر صحیح و مورد قبول بود پس چرا عمر طبق سیره ی ابوبکر عمل
نکرد؟خامساً: چرا عایشه، عثمان را به (نعثل یهودی) تشبیه می کرد و می گفت: اقتلوا
نعثلاً فقد کفر(47)«بکشید این عثمان شبیه به نعثل را که کافر شده، بکشید او را که
خدا او را بکشد.»

نتیجه گیری:

جامعه ی مسلمانان برای حفظ اسلام و تقویت مسلمین که تفرقه و جدائی بین
مسلمانان نیفتد باید از عناد و لجاجت و تعصبات جاهلانه دست برداشته، و آنچه که
حقانیت آن با دلائل عقل و نقل و کتاب و سنت ثابت است بپذیرد. و آنچه که از روی
تعصب و منطق بی پایه و اساس است را کنار بگذارند و حقیقتاً حق جو باشند.و باید همه
ی مسلمین به حدیث ثقلین که فرمایش رسول اکرم (ص)می باشد و به اتفاق شیعه و سنی این
حدیث به حد تواتر رسیده است تمسک پیدا کنیم و از آن بهره مند شویم.« انی تارک فیکم
الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی لن یفترقا حتی یردا علی الحوض ان تمسکتم بهما
لن تضلوا بعدی ابداً »(48)به درستی که من دو چیز گرانبها را در میان شما می گذارم
که هرگز از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند و آن دو قرآن کتاب خدا
و اهل بیت (ع) من می باشند اگر بها ین دو تمسک پیدا کنید هرگز بعد از من گمراه نمی
شوید.

پی نوشت ها :



42. تاریخ الخلفاء، سیوطی/ ص 82؛ طبقات، ابن سعد/ج4/ ص 200 و 274، به نقل از کتاب
سئوالات ما/ ص 54.

43. تاریخ طبری/ج3/ ص 93؛ صحیح مسلم/ج6 کتاب الوصیه، باب ترک الوصیه / ص 76.

44. نجم/ 3و4.

45. ابن خلدون/ ج2/ ص 379.

46. تاریخ ابن کثیر/ ج7/ ص 144-146؛ شرح العقائد النسفیه/ج1/ ص 180؛ تاریخ
طبری/ج4/ ص 228- 241.

47. تاریخ طبری/ ج4/ ص 477؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید/ج2/ ص77؛ تاریخ ابن
اعثم /ج1/ ص 155؛ تاریخ ابن اثیر/ج3/ ص 87.

48. مسند احمد بن حنبل/ ص 35.

منابع
و مأخذ

1.قرآن کریم

2.بحارالانوار/مجلسی، محمدباقر/ محمد جواد نجفی/ نشر اسلامیه/ بی جا/ بی تا.

3.تاریخ یعقوبی/ احمد بن ا سحاق/ محمد ابراهیم آِتی/ بنگاه ترجمه و نشر کتاب/ 1356.

4.تاریخ ابن اعثم/ ابن اعثم، محمد بن علی/ محمد بن احمد مستوفی
هروی/
انتشارات
آموزش انقلاب اسلامی/
بی
جا/1372.

5.تفسیر ابن کثیر/ اسماعیل بن عمر/ دارالمعرفه/ بی جا/1402ق.

6.تاریخ بغداد/ احمد بن علی، خطیب
بغدادی/
دارالکتب
العلمیه/
بی
جا/1357.

7.تاریخ ابن اثیر/ ابن اثیر، علی بن محمد/ حسین روحانی/اساطیر/ 1367.

8.تهذیب الکلام/ تفتازانی، مسعود بن عمر/ دانشگاه تهران موسسه
انتشارات و چاپ/
بی
جا/1367.

9.تاریخ الخلفاء /سیوطی، جلال الدین
عبدالرحمن بن ابی بکر/
دارالفکر/ بی جا / بی تا.

10.تاریخ ابن خلدون/ ابن خلدون، عبدالرحمن
بن محمد/عبدالحمید آیتی/ وزارت فرهنگ آموزش عالی/بی جا/1363.

11. تاریخ ذهبی/ ذهبی، محمد بن احمد/ دارالکتاب العربی/بی جا/1409ق.

12.تاریخ طبری/ طبری، محمد بن جریر / روائع التراث العربی/ بی جا/1387 ق.

13. جامع الصغیر/عبدالرئوف بن تاج
العارفین/مصطفی محمد عماره/دارالاحیاء الکتب
العربی/بی جا/ 1373ق.

14. حدیث الولایه و من روی
الغدیر الخم من صحابه/
نسائی،
احمد بن شعیب /دلیل ما/ بی جا/ 1427.

15. خصائص امیرالمومنین (ع)/ نسائی، احمد بن شعیب /محمد مهدی کافی/موسسه انتشاراتی انصاری/بی جا/ 1381.

16.رباعیات باباطاهر/حسام/بی جا/1370.

17. سئوالات ما/ حسین تهرانی/ حاذق/ بی جا/1385.

18. شرح نهج البلاغه ابن
ابی الحدید معتزلی/
عبدالحمید
بن هبه الله/محمود مهدوی دامغانی/ نی/ بی جا/1367.

19.صحیح مسلم/ القشیری النیشابوری،
مسلم بن حجاج /
دارالکتب
العربی/
بی
جا/ 1407.

20. طبقات ابن سعد/ ابن سعد، محمد بن سعد/ محمود مهدوی دامغانی/نو/بی جا/ 1365.

21. کشف الظنون/ حاجی خلیفه مصطفی بن
عبدالله/
دارالفکر/ بی جا/ 1410ق.

22. مستدرک علی الصحیحین/ حاکم نیشابوری، محمد بن
عبدالله/دارالکتب العلمیه/بی جا/1422ق.

23. مغازی/ واقد محمد بن عمر/ محمود مهدوی دامغانی/ مرکز نشر دانشگاهی/بی جا/ 1362.

24.الملل والنحل/ شهرستانی، ابن حزم علی
بن محمد /دارالمعرفه/بی جا/ 1359ق.

25. مسند احمد بن حنبل/ احمد بن حنبل/ مکتب بریل/ بی جا/ 1936.


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳٩۱/۳/٢٧ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ علی فرخی ] [ نظرات () ]

درست بعد از اینکه فرماندهی را کنار گذاشت روی ارتفاعات حاج عمران... تنها جنگید... تنها شهید شد و تنها ماند، همان طور که خودش خواسته بود.

 

  شهید مصطفی ردانی پور

 

طلبه بود، مبلغ، نوحه خوان، فرمانده، بسیجی، چند روزی هم همسر.

 

همه اینها را که کنار هم می‌گذاری می‌بینی ردانی پور با آنهایی که اسمشان را در جنگ زیاد شنیده ای فرق هایی دارد. شاید همین تفاوت‌ها او را از پشت نیمکت مدرسه به شاگردی کفاش محل، از هنرستان کشاورزی اصفهان به حوزه علمیه ی قم و از تبلیغ در کردستان به جبهه‌های جنوب کشاند.

 

مصطفی ردانی پور فرماندهی است که کمتر نام او را شنیده‌ای. شاید چون کمتر فرماندهی کرد. روز ۱۵ مرداد ۶۲ در عملیات والفجر 2 درست بعد از اینکه فرماندهی را کنار گذاشت روی ارتفاعات حاج عمران... تنها جنگید... تنها شهید شد و تنها ماند، همان طور که خودش خواسته بود. او بعد از 24 سال هنوز بر نگشته است.

 

 اوایل انقلاب بود. رفته بود کردستان برای تبلیغ مبارزه با کشت خشخاش. آن جا با بچه‌های اصفهان یک گروه ضربت راه انداخته بود. چند تا روستا را پاک سازی کرده بودند. مزرعه‌های خشخاش را شخم زده بودند. خیلی‌ها چشم دیدنش را نداشتند. "همان جایی که هستید بایستید» مصطفی نگاهی به راننده انداخت و گفت:"بشین سرجات و هر طوری شد تکون نخور.» فوری پیاده شد. عمامه‌اش را از سرش برداشت؛ بالا گرفت و داد زد:"عمامه من، کفن منه، اول باید از رو جنازه من رد شید."

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

گفتم:"با فرمانده‌تون کار دارم." گفت:"الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی‌کنه." رفتم پشت در اتاقش. در زدم، گفت:"کیه؟" گفتم:"مصطفی منم." گفت:"بیا تو." سرش را از سجده بلند کرد، چشم‌هایش سرخ، خیس اشک. رنگش پریده بود. نگران شدم. گفتم:"چی شده مصطفی؟ خبری شده؟ کسی طوریش شده؟" دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین. زل زد به مهرش. دانه‌های تسبیح را یکی یکی از لای انگشت‌هایش رد می‌کرد. گفت:"یازده تا دوازده هر روز را فقط برای خدا گذاشته‌ام. برمی‌گردم کارهام رو نگاه می‌کنم. از خودم می‌پرسم کارهایی که کردم برای خدا بود یا برای دل خودم."

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

تانک عراقی بود. خودش غنیمت گرفته بود؛ همان شکلی، دست نخورده. زده بودند به خط. تا سپیده بزند کسی بهشان شک نکرد. صاف رفتند جلو. هوا گرگ و میش شده بود که لو رفتند. دیگر نمی‌شد جلو رفت. گفت:"بچه‌ها بپرید پایین. از این جلوتر کربلاست." درگیر شدند؛ وسط خاک عراق. زیاد طول نکشید. نیم ساعته خط را گرفتند.

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

شب جمعه، دعای کمیل می‌خواند. اشک همه را در می‌آورد. بلند می‌شد. راه می‌افتاد توی بیابان؛ پای برهنه. روی رمل‌ها می‌دوید. گریه می‌کرد. امام زمان را صدا می‌زد. بچه‌ها هم دنبالش زار می‌زدند. می‌افتاد. بیهوش می‌شد. هوش که می‌آمد، می‌خندید. جان می‌گرفت. دوباره بلند می‌شد. می‌دوید ضجه می‌زد. یابن الحسن یابن الحسن می‌گفت. صبح که می‌شد، ندبه می‌خواند. بیابان تمامی نداشت. اشک بچه‌ها هم.

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

منطقه که آرام می‌شد، بچه‌ها را جمع می‌کرد. می‌رفتیم قم، دیدن مراجع. با قطار می‌رفتیم. دم دم‌های صبح می‌رسیدیم، از ایستگاه یک راست می‌رفتیم مدرسه حقانی. "ما کله پاچه می‌خوایم. بلند شین. ناسلامتی براتون مهمون اومده. جلوی مهمون که نمی‌خوابن. بلندشین. صبحونه نخوردیم. گشنمونه." "آقا مصطفی! ساعت چهار صبحه. بنده‌های خدا خوابن. چی کارشون داری نصف شبی؟" ول کن نبود. خانه را گذاشته بود روی سرش. آن قدر داد و قال کرد که طلبه‌ها بیدار شدند. سفره انداختند. نان تازه آوردند. کله پاچه خریدند.

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

استخاره کرد. بد آمد. گفت:"امشب عملیات نمی‌کنیم." بچه‌ها آماده بودند. چند وقت بود که آماده بودند. حالا او می‌گفت:"نه" وقتی هم که می‌گفت نه، کسی روی حرفش حرف نمی‌زد. فردا شب دوباره استخاره کرد. بد آمد. شب سوم، عراقی‌ها دیدند خبری نیست، گرفتند خوابیدند. خیلی‌هاشان را با زیر پیراهن اسیر کردیم.

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

ماه رمضان را آمده بود خانه. به علی می‌گفت:"امسال ماه رمضون از خدا احدی الحسنیین را خواستم؛ یا شهادت یا زیارت." هر شب با موتور علی می‌رفتند دعای ابوحمزه. هر سی شب! وقتی دعا را می‌خواندند، توی حال خودش نبود. ناله می‌زد. داد می‌کشید. استغفار می‌کرد. از حال می‌رفت. از دعا که بر می‌گشتند، گوشه حیاط، می‌ایستاد نماز شب می‌خواند. زیر انداز هم نمی‌انداخت. هنوز دستش خوب نشده بود؛ نمی‌توانست خوب قنوت بگیرد. با همان حال، العفو می‌گفت. گریه می‌کرد. می‌گفت:"ماه رمضون که تموم بشه، من هم تموم می‌شم."

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

"منو بیشتر دوست داری یا خدا رو؟" مادر گفت:"خب معلومه،خدا رو." "امام حسین رو بیشتر دوست داری یا خدا رو؟" "امام حسین رو هم برای خدا می‌خوام." "پس راضی هستی که من شهید بشم؟ فدای امام حسین بشم؟!"

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

علی توی چشم‌هایش نگاه می‌کرد. برایش تعریف می‌کرد. خواب دیده بود حضرت زهرا با دو تا کوزه پر از گل آمده خانه‌شان. یکی از کوزه‌ها را به مادر داده، با یک نگاه عجیب، مثل این که بخواهد دلداریش بدهد. اشک‌های مصطفی می‌ریخت روی صورتش. هر وقت اسم حضرت زهرا می‌آمد همین طور گریه می‌کرد. گفت:"دسته گلی که حضرت به مادر دادن، مال من بود، اون یکی مال علی. من دیگه مال این دنیا نیستم."

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

چند ماه زندگی مشترک کرده بودم. شش ماه هم هرچه خواستگار آمده بود،رد کرده بودم. نمی‌خواستم قبول کنم. مصطفی را هم اول رد کردم. پیغام داده بود که "امام گفتن با همسرهای شهدا ازدواج کنید." قبول نکردم. گفتم "تا مراسم سال باید صبر کنید." گفته بود:"شما سیدید. می‌خواهم داماد حضرت زهرا بشم." دیگر حرفی نزدم.

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

یک کارت برای امام رضا، مشهد. یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران. یک کارت برای حضرت معصومه، قم. این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. "چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی." حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسی!

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ   

پس از عملیات رمضان از مسؤلیت کنار کشید. هر چه اصرار کردند فایده‌ای نداشت. تصمیم گرفته بود تک‌تیرانداز ادامه دهد. "برادر عزیز، تو از فرماندهان رده اول جنگ هستی. نمی‌شود تک‌تیرانداز باشی. همه تو را می‌شناسند." "اگه بگید از خوزستان برو، می‌رم. ولی از جبهه که نمی‌تونید منو اخراج کنید. اگه مزاحمم می‌رم غرب. می‌رم کردستان."

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

حالا برای خودش شده بود یک بسیجی ساده و تک‌تیرانداز. حضور در گردان پیاده و آماده شدن برای شرکت در عملیات محرم آرزویی بود که به آن رسیده بود. شاید این یکی از عجیب و غریب‌ترین نمادهای دوران دفاع مقدس باشد. در شهریور ماه، فرمانده سپاه سوم و هدایت پنج لشکر در عملیات رمضان و دو ماه بعد تک‌تیرانداز در گردان پیاده. این چیزی بود که مصطفی از خدا می‌خواست اما شرایط برای او به گونه‌ای دیگر رقم خورد زیرا چند ساعت قبل از شروع عملیات تکه کاغذی به دست او رسید که در آن نوشته شده بود:"آقای ردانی پور، شما شرعاً مسؤلید اگر با گردان به عملیات بروید." وقتی گردان‌ها در زیر باران به طرف چم هندی حرکت می‌کردند، ایستاده بود کنار جاده و نگاه می‌کرد و هر چند لحظه قطره‌ای اشک در محاسن پر پشت و مردانه او محو می‌شد.

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ 

برای سنگرها سقفی نمانده بود. بچه‌ها، همه مجروح، حماسه‌ای از مقاومت به وجود آورده بودند که سابقه نداشت. مصطفی یکبار دیگر اول تا آخر سنگرهای روی تپه را طی کرد. آمده بود تا اگر می‌تواند برای یاران امام کاری بکند. آخرین سنگر به شیاری ختم می‌شد که می‌توانست او را به عقبه منطقه نبرد هدایت کند اما مصطفی روی از آن برگرداند و به سرعت خود را به محلی رساند که درگیری در آن تن به تن شده بود. عراقی‌ها در سینه‌کش تپه‌ای که مصطفی مدافع آن است زمین‌گیر شده‌اند و وجب به وجب اطراف تپه در آتش می‌سوزد. یکی دو نفری که مانده‌اند از او می‌خواهند با آنها عقب‌نشینی کند اما مصطفی سرسختی می‌کند و می‌ماند. "شما بروید. من اونها رو با اتش تیربار سرگرم می‌کنم." مصطفی گفته بود که عمامه من کفن من است

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳٩٠/۸/٧ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ علی فرخی ] [ نظرات () ]

شخصی از شیعیان که اهل بغداد بود ،از دیار خود به سوی مدینه عزیمت نمود تا امام ومولای خویش حضرت علی بن موسی الرضا (ع) را زیارت کند.

چند روزی خدمت آقا بود.در حالی که از دیار یار سرمست شده بود باخودگفت که دیگرباید به وطنم برگردم.اهل وعیالم منتظر منم هستند،پس برای اخرین بار باز گردم وخدمت اقا برسم و از او یک پیراهن بخواهم ،برای کفنم و پولی نیز از اقاگرفته و برای دخترانم انگشتربخرم وبه عنوان سوغات ببرم .

واردخانه ی حضرت شدم در حالی که به شدت می گریستم ،بااقاوداع وخداحافظی کردم در همین حال که داشتم از کنار محبوب خود می رفتم نه تنهاحاجات خودرافراموش کردم بلکه خودم راهم فراموش کرده بودم دراین حین آقابا آن صدای مهربانش مرافراخواندبه سرعت برگشتم .

فلانی! آیا پیراهن مرابرای کفنت نمی خواهی؟

درحالی که صورتم خیس اشک بود گفتم:چرا،می خواهم.

آقا نیز یک پیراهن زیبا با دستان کریمانه اش به من داد.

باز خداحافظی کرذم وداشتم می رفتم که دوباره همان صدای زیبا روح مرا نوازش داد،

صبر کن! این پول رابگیر وبرای دخترانت از مدینه انگشتر بخر وبه عنوان سوغات ببر !!

 

[ جمعه ۱۳٩٠/٢/٢۳ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ علی فرخی ] [ نظرات () ]

بسم الله الرحمن الرحیم

اگه طفل نوزادی رو از آغوش مادر جدا کنند ،شیون کنان طالب بازگشت می شه وبه هیچ وسیله ای جز بازگردوندن به آغوش مادر، نمی تونی او رو آروم کنی . مومن که توی آفرینش،از زیادی طینت اهل بیت آفریده شده ،وگِل او رو با آب ولایت اون بزرگواران عجین ساختند با همه وجود ،طالب بازگشت به اصل خویشه  بدین خاطر دلش هوای دیاریارهستی وحضوردر محضر پیامبر وامام می کنه وتشنه زیارت آنها می شه

من از دیار حبیبم نه از دیار غریب      مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

 اونایی که اهل محبتند بخوبی احساس می کنند که حرم اهل بیت بوی وطن می ده

برای همین بخوبی متوجه می شن که روح در حرم ، همچون طفلی که در آغوش مادر بازگشته، احساس آرامش می کنه

یکی از شواهدظاهری بر این معادله  که حرم اهل بیت رنگ و بویی از وطن حقیقی انسان داره،اینه که از نظر فقهی هم مسافری که صدها فرسنگ راه طی کرده وبه حرم پیامبر اکرم یا ابا عبدالله الحسین (ع) وارد شده  می تونه نماز خودش رو مثل کسی که توی وطن خودش هست تموم و۴رکعتی بخونه، این حاکیه از اینکه زائر مسافر نیست بلکه در وطن خودش قرار داره

[ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۳/۱۱ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ علی فرخی ] [ نظرات () ]

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک ایتها الصدیقة الشهیدة فاطمة الزهرا(سلام الله علیها)

امشب خبر بهم رسید پیکر پاک شهید سرفراز سردارهاشمی رو اوردند معراج شهدا ،با چند تا از رفقا رفتیم بسمت معراج ،دیدیم مراسمی بپا بوده که تموم شده ولیکن تابوت شهیدرو وسط سالن معراج گذاشتند خانواده شهید هم تشریف دارند یه عده خودشون رو انداخته بودند روی تابوت شهید و داشتن گریه می کردند ماهم رفتیم کنار شهید بزرگوار

اونجا بود که یادم افتاد بزرگان می گن شهید از اولیاءالله هست و حاجت می ده من هم فرصت رو غنیمت شمردم

 

خدایا چه به موقعه این پرنده عاشق به شهرش باز گشت .. ...چه وقت مناسبی سکوت شهر رو شکست

خدایا مگر حاج علی نمی خواست مثل حضرت فاطمه زهرا(س) گمنام باشه!

خدایا حاج علی برگشت تا روز شهادت بی بی دوعالم تشیع بشه ....چی می خواد به ما یاد آوری کنه

سردار هور شرمنده ام.....

همرزم شهید هاشمی ،سرهنگ اسماعلی‌زاده  در خصوص اینکه چرا شخصیت سردار شهید علی هاشمی تاکنون مخفی مونده می گفت: بعد از شهادت شهید هاشمی نمی‌خواستیم بگوییم که فرمانده قرارگاه مهم نصرت مفقود شده یا اسیر شده است که بعدها دشمن بخواهد از این مسئله سوء استفاده کند و از زبان ایشان حرفی بزنند لذا ایشان در پرده‌ای از ابهام ماند تا اینکه کم کم سپاه بعد از سقوط دولت صدام که دیگر مشکلی برای معرفی شهید علی هاشمی نبود، شروع به معرفی ایشان کرد و رسانه‌ها هم در این راستا گام برداشتند

 یکی دیگه از دلایل سکوت درباره شخصیت علی هاشمی اینه که اصلا‌ً شهدای خوزستان قدری مورد غفلت واقع شدند. خوزستان شهدای بزرگی دارد اما متأسفانه امکانات رسانه‌ای کمی دارد و این باعث شده است که شهدای عزیز این استان مورد مظلومیت بیشتری واقع شوند.
شهید علی هاشمی با همه مردم در ارتباط بود و با اینکه اهوازی بود اما مردم سوسنگرد، هویزه و حمیدیه علاقه فراوانی به او دارند. ایشان به محرومان توجه خاص داشتند و در دوران جنگ تا جایی که می تواستند به محرومان منطقه خدمات رسانی می‌کرد و حتی در مجالسشان شرکت می‌کرد و اگر نمی‌توانست به کسی کمک مالی کند این را با یک لبخند جبران می‌کرد.

 

اینهم یه شعر از شاعر اهل دل عباس موزونی در 20/02/1389بهمین مناسبت

«سردارِ هور»

ع عـاشـقانـــه بـاز امـشـب ، می زنــد نیـزار: زار/ می زنـد از دسـت ایـن دنیـای ناهنـجار: جـار

ل لـشـکر نیــزار، پیـش قامتـش صف بستــه اند/ عشـق ، خود را می زنـد در محضـر سردار: دار

ی یادگار« خیبر» است و« نصرتِ» « بدر» است و هور/ کس ندارد یـادگار، از ایـن گل بی خـار: خــار

ه هرچه می خواهی بــگو ای هور! با « سـردارِ هور»/ مـی رود دیـگر از ایــن نیــزار، با اغیار، یـار

ا از تـمـام نـای هـایـت ، نـام او را خــوانـده ای/ یـک نـیـستان، رازدارش بـوده ای، دیـواروار

ش شادیـت ای هـور! امشب می رسد دیگر به سـر/ نیست دیگر، « رازِ خـود با یـار» را انـکار، کـار

م مـوج غم، افتـاده انـدر سینه ی هــورالعظیـم/ گرچــه که ، برداشتـند از سینـه ی غمبار، بار

ی «یار بـازآمد به منزل»، خــوب می دانم چـرا/ ایـن چنیـن پرسوز، امشـب می زند نیـزار، زار

 

[ شنبه ۱۳۸٩/٢/٢٥ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ علی فرخی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دل که آشفته روی تونباشددل نیست آنکه دیوانه خال تو نشد عاقل نیست مستی عاشق دلباخته از باده توست به جزاین مستیم ازعمردگرحاصل نیست رهروعشقی اگرخرقه وسجاده شکن که به جزعشق،تورارهرواین منزل نیست
نويسندگان
امکانات وب


نورالمهدي